تنگه ابوقریب در پایان جنگ نیز با مقاومت گردان عمار لشکر 27 محمد رسولاللهصلیاللهعلیهوآله از اشغال دوباره در امان ماند.
سپهبد شهید قاسم سلیمانی درباره عملیات فتحالمبین میگوید: روز هشتم عملیات روی ارتفاع کمر سرخ نشسته بودیم و پاتکهای مختلف تانکهای عراقی را دفع میکردیم. یکی از بچهها پرسید: نیروهایی که در آن دشت دیده میشوند، ایرانیاند یا عراقی؟ یقین پیدا کردیم عراقی هستند. بچهها را به سمتشان حرکت دادیم. بچههای تیپ امام حسین (ع) از طرف دیگر آمدند، شش صد نفر عراقی را اسیر کردیم.
بعد از ۱۰ روز جنگ بهشدت خسته بودیم. ده شبانهروز اصلاً نخوابیده بودیم. شب ساعت ۱۲ دیگر نا نداشتم تکان بخورم؛ در سنگر تدارکات خوابیده بودم که برادر عزیزمان آقای بشردوست آمد، من را بیدار کرد و گفت آقا محسن گفته امشب حتماً باید تنگه ابوقریب را ببندید.
محسن رضایی در اینباره میگوید: قرار گاه قدس به فرماندهی عزیز جعفری ماموریت داشتند که تنگه دهلران دزفول را تسخیر و نگه دارند تا یکی از بازوهای عملیات ما در محاصره دشمن کامل شود؛ اما در روز سوم مشاهده کردیم که تنگه ابوغریب که کمتر روی آن حساب شده بود فعال شده و عقبه نیروهای دشمن در دشت عباس که در محاصره بودند برقرار شده است و تیپ ۴۱ ثارالله به فرماندهی قاسم سلیمانی را تحت فشار قرار داده و عقب زدهاند.
بنابراین محسن رضایی دستور میدهد که سریعا تنگه ابوغریب را ببندند و چون قرارگاه قدس از سمت دهلران تحت فشار بود، از قرارگاه مجاور آن، برادر حسن باقری و تیپ حضرت رسول به فرماندهی جاوید الاثر احمد متوسلیان استفاده کردیم و ایشان به کمک قاسم سلیمانی تنگه ابوغریب را بستند.
شهید قاسم سلیمانی در اینباره میگوید: صبح که برای عملیات آماده شدیم دیدیم عراقیها نیستند! یعنی اول شب بین ما و آنها تیراندازی شده بود اما کمکم آن تیراندازی تبدیل به سکوت شد و صبح زود سروصدایی نبود. به بالای تپه هم که رفتیم عراقیها نبودند.
من با مهدی کازرونی و بیسیم چی ام؛ آقای تهامی و حسن دانایی فر که یکی از فرماندهان بزرگ جنگ شد، چهارنفری با ماشین جلوتر از نیروها حرکت کردیم.
برای اینکه خودمان را به دشمن برسانیم روی همان جاده خاکی که از ارتفاعات بهطرف پایین میرفت و روی نقشه به تنگه ابوقریب میرسید به راه افتادیم. از دور، تأسیسات چاه نفت را دیدیم و یقین کردیم که بهطرف ابوغریب میرویم.
رسیدیم به چاههای نفت. چهار پنج نفر عراقی جامانده بودند که آنها را اسیر کردیم؛ یک نفر را کنار آنها گذاشتیم و خودمان بهطرف تنگه ابوقریب حرکت کردیم. عراقیها در انتهای ستون مشغول عبور بودند و ما بااینکه تنها چهار نفر بودیم اما حسب جوانی هیچ اعتنایی به آنها نمیکردیم؛ بهسرعت پشت سرستون تانک میرفتیم تا خودمان را به آن ستون برسانیم.
ناگهان انفجار عظیمی رخ داد! ماشین روی مین ضد خودرو رفته و منفجر و تکهتکه شده بود، همه تصور کردند کسی زنده نمانده است. مهدی پایش زخمی شد و من صورتم سوخت. مقداری ترکش ریز هم به بدنم برخورد کرد. زخمهای کوچکی برداشتیم، اگرچه هیچکس تصور نمیکرد ما زنده مانده باشیم.
همزمان با انفجار این ماشین، احمد متوسلیان از پشت و از طریق جاده آسفالته رسید. سپس سایر بچهها رسیدند و ما را به بیمارستان دزفول منتقل کردند. این آخرین روز عملیات فتح المبین بود. فکر کنم روز سیزدهم نوروز بود که به انتهای فتح المبین رسیدیم و تنگه ابوقریب در دست ما قرار گرفت.
به هرحال با همت تیپهای تحت امر قرارگاه، تنگه ابوقریب بسته شد و راه نفوذی دشمن از بین رفت. آقا عزیز بسته شدن تنگه را با بیسیم به آقا محسن اطلاع داد و گفت: از این محور دیگر هیچ مشکلی برای نفوذ عراقیها وجود ندارد آقا محسن از قرارگاه تشکر کرد و گفت: ان شاء الله.
باقی عملیات هم به پیروزی ختم شد. با پایان عملیات حضرت امام (ع) پیام تبریکی برای رزمندگان ارسال کردند که خستگی را از تن همه ما بیرون کرد.